خرید بک لینک

ساده از دست ندادم دل پر مشغله را

تا تو خندیدی و مجبور شدم مساله را...!

من «برادر» شده بودم و «برادر» باید

وقت دیدار، رعایت بکند «فاصله» را

دههی شصتی دیوانهی یکبار عاشق

خواست تا خرج کند این کوپن باطله را

عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ

دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را

و تو خندیدی و از خاطرهها جا ماندم

با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...!

عشق گاهی سبب گم شدن خاطرههاست

خواستم باز کنم با تو سر این گله را

عبدالجبار کاکایی

برچسب: نویسنده: عزت الله عبدی تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 14:53

صفحه بندی